#فانوس_پارت_178
با بغض سرم رو نزدیک گوشش بردم وگفتم: خودت خواستی. وقبل از اینکه صدای گریه ام بلند شه از پله ها بالا دویدم.
علارقم بی خوابی شب قبل ساعت 6ازجام بلندشدم.سها همچنان خواب بود. جای شکر داشت که مجبور نبودم با نگار توی یه اتاق بخوابم. بلوزم رو صاف کردم و بعد از انداختن شالم روی سرم از اتاق بیرون زدم. پسرها توی سالن بالا به طرز بامزه ای خوابیده بودند. پای شروین تو دهن کامیار بود ونصف بدن سیامک هم از کاناپه پایین افتاده بود. عماد از دیشب از ساختمون زده بود بیرون و هنوز برنگشته بود. لبخندی زدم و بی سرو صدا از پله هاپایین اومدم. برای اینکه بالا سروصدایی بلند نشه لباسام رو آورده بودم پایین و خیلی سریع رفتم زیر دوش. وقتی اومدم بیرون صدایی از توی آشپزخونه میاومد. توی آشپزخونه سرک کشیدم و دیدم عماد با چشمای سرخ نشسته پشت میزو بطری آب کنارشه. بی تفاوت بدون اینکه جواب سلامشو بدم از پله ها بالا رفتم و بعد از گذاشتن لباسام سرجاش دوباره برگشتم پایین.
عماد از جاش تکون نخورده بود وبا چشمایی سرخش نگاهم میکرد. بی توجه بهش کتری رو پر کردم و گذاشتم روی گاز و زیرش رو روشن کردم. خواستم برم سمت یخچال که مچ دستم توی حصار مشت عماد گیر کرد. برگشتم سمتشو خیلی محکم گفتم: ولم کن.
بخاطر لحن محکمم یکم از فشار دستش کم شد ولی نه اونقدری که بتونم دستم رو آزاد کنم. مستقیم به چشماش زل زدم و گفتم: گفتم ولم کن.
کلافه گفت: چرا اینجوری میکنی باران؟
ـ دلیلش رو خودت بهتر میدونی.
ـ بالاخره که یه روز میفهمیدی. نمیفهمیدی؟
ـ باید زودتر بهم میگفتی. باید بهم حق انتخاب میدادی که میخوام پیش یه مرد پست زندگی کنم یا نه.
باحرص گفت: من بخاطر تو دست از همه چیز کشیدم.
ـ ولی من رو به یه عنوان دیگه آورده بودی خونت. هنوز پوزخند اولت کنار ماشین یادمه. نمیتونم قبول کنم الان برای تو چیز دیگه ایم.
romangram.com | @romangram_com