#فقط_من_فقط_تو_پارت_231
به جان خودم بد مونده بودم تو کار این عناصر مونثی که خدا خلق کرده.
سرمو یه تکونی دادم تا همه این فکر ها از سرم بره بیرون. مشغول صبحانه شدیم. تقریبا" تموم شده بود غذامون که یکی از مسئولای هتل اومد خیلی شیک کنار میزمون ایستاد و یه نیمچه تعظیمی کرد و گفت: از اقامت در هتلمون راضی هستید؟؟؟ مشکلی که ندارید؟؟؟ همه چیز بر وفق مراده؟؟؟؟
یه لبخندی زدم و گفتم: بله همه چیز خوبه ممنون. سرویسم عالیه تشکر.
مرد دوباره یه لبخند و یه تعظیم نصفه کرد و گفت: راستش امشب به مناسبت شصتمين سال تاسیس هتل یه مراسمی برگزار میشه که از میهمانان هتلم دعوت میکنیم که تو مراسم شرکت کنن. خوشحال میشیم شما هم تشریف بیارید. مراسم شام و ر*ق*ص و جشنِ.
جدی چه جالب. یه نگاه به شیدا کردم که بی توجه به ماها داشت ته ظرف سوسیسشو در می آورد.
خوب حقم داشت از حرفهامون که سر در نمی آورد برای چی باید توجه می کرد؟
رو به شیدا گفتم: امشب هتل جشن گرفته. یه جشن تاسیس. از ما هم دعوت کردن که بیایم به جشنشون. نظر تو چیه؟؟؟
شیدا یه شونه ای بالا انداخت و با لبخند گفت: شب آخری بدم نیست. خوشم می گذره.
سر تکون دادم و برگشتم سمت مسئولو ازش تشکر کردم و گفتم که میایم جشن. تشکر کرد و تعظیم و رفت.
صبحونه امون و خوردیم و رفتیم بالا.
رفتم تو اتاق و خودمو انداختم رو مبل و پامو گذاشتم رو میز.
یه مهمونی. بدم نیست. حسن ختام سفرمون عجب چیزی شدا.
romangram.com | @romangram_com