#فقط_من_فقط_تو_پارت_230
در و بست وبی حرف اومد بیرون. یه لبخندی زد و گفت: بریم.
هر کار کردم نتونستم ابرومو نگه دارم که نپره بالا. لبخند زد؟؟؟؟؟ خوش اخلاق شد یعنی؟؟؟؟؟
چه می دونم. دو تایی رفتیم پایین و پشت یه میز دو نفره نشستیم. در برابر فک افتاده من شیدا کلی صبحونه سفارش داد برای خودش. از سوسيس و نیمرو و کره مربا و هر چی که فکرشو بکنی.
یعنی من مونده بودم این دختر این همه غذا رو کجاش می خواد جا بده. شکمی هم نداشت به اون صورت. یعنی اصلا" نداشت. تو اون هیکلشم جا نمیشد.
فکر کنم اونقدر قیافه ام داد می زد که دارم می ترکم از تعجب که آخرش شیدا به لبخند دندونی زد و گفت: گشنمه. دیروز تا حالا چیزی نخوردم.
دیگه چشمهامم در اومد.
من: مگه تو دیروز غذاتو تو اتاقت نخوردی؟؟؟؟
شیدا: نه از پیشب که ساندویچ خوردیم دیگه چیزی نخوردم.
من: خوب چرا؟؟؟؟ می گفتي برات بیارن تو اتاقت.
شیدا شونه ای بالا انداخت و گفت: خوب دیروز حس غذا خوردن نداشتم.
مونده بودم آخه مگه غذا خوردنم حس می خواد که این دختر دنبال حسش بود؟؟؟؟؟ خوب وقتی بدنت نیاز به غذا داره بخور دیگه. با خودتم تعارف داری؟؟؟
romangram.com | @romangram_com