#فقط_من_فقط_تو_پارت_229

صدای در اتاقم که بلند شد یه شوقی تو دلم پیچید. با ذوق بلند شدم و خودمو رسوندم به در. پشت در ایستادم. دستم رو دستگیره در بود. چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. تا 60 شمردم. دستمو گذاشتم رو قلبم که آروم بگیره.

سعی کردم خونسرد باشم.

1 .. 2 ... 3 ....

در و با یه حرکت باز کردم. آرتین پشت در بود.آرتین





رفتم جلوی در اتاق شیدا. دودل بودم که در بزنم یا نه. دیروز که کل روز تو اتاقش موند و غذاشم تو همین اتاق خورد. الان مطمئن نبودم که برای صبحانه میاد پایین یا نه.

هر چقدرم که سعی کنم این دخترها رو درک نمی کنم. راه نداره که بفهمی تو فکرشون چی میگذره. یهو از این رو به اون رو میشن.

تکلیفشون با خودشونم روشن نیست.

پوفی می کنم و یه نفس عمیق می کشم . بالاخره در می زنم.

یه دقیقه بعد در باز شد و شیدا لباس پوشیده و آماده اومد جلوی در. به زور جلوی خودمو گرفتم که تعجبمو نشون ندم.

بی تفاوت گفتم: صبحونه میای پایین؟؟؟

romangram.com | @romangram_com