#فقط_من_فقط_تو_پارت_228
فردا بر می گردیم ایران و دوباره همه چیز میشه مثل ثابق. من همون شیدا با همون مشکلات. آرتینم میشه پسر آقای صالح صاحب کارم. رئیسم.
نباید می زاشتم این روز آخری بهم زهر بشه.
شیدا بیا و از این آخرین روز آزادی و دوری از ایران و مشکلات ل*ذ*ت ببر. بزار آخرین روز سفرتون خاطره خوبی ازت بمونه.
از جام بلند شدم و رفتم جلوی آینه به خودم لبخند زدم. رفتم دست و صورتمو شستم و لباس پوشیدم و آماده.
دو به شک بودم که آیا آرتین بازم میاد که برای صبح.ونه صدام کنه یا نه؟
آخه دیروز هر بار که اومد پشت در اتاقم ازم جواب نه شنید.
منتظر رو صندلی جلوی آینه ایستادم. دلم تاپ تاپ می کرد که ببینم آرتین میاد یا نه.
چشمهامو بستم و گوشهامو تیز کردم. همه حواسمو خاموش کردم و همه نیروی مغزمو فریتادم تو گوشهام.
صدای در اتاقشو شنیدم صدای قدمهاش. حالا همه جا ساکتهو
در بزن آرتین ... در بزن ... خواهش میکنم ...
نم یدونم چرا انقدر مهم بود برام که در بزنه که با وجود رفتارای دیروزم و نه گفتنام بازم پیمو بگیره.
romangram.com | @romangram_com