#فقط_من_فقط_تو_پارت_232


چشمم خورد به پاکت لباسی که اون روز با شیدا خریده بودم. هنوز همون جا کنار میز مونده بود. از جام بلند شدم . رفتم برش داشتم. یکم زل زل بهش نگاه کردم.

من که کسی و نداشتم اینو بدم بهش. قسمت شیدا بود شاید. ولی ممکنه قبول نکنه. بی خیال به امتحانش می ارزه.

لباسو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. رفتم جلوی در اتاق شیدا. دلمو زدم به دریا و در زدم.

در باز شد و شیدا اومد جلوی در و با تعجب بهم نگاه کرد.

خیلی جدی بهش نگاه کردم. تو یه حرکت همچین دستمو که توش پاکت لباس بود بالا آوردم که یه لحظه شیدا ترسید و یه قدم خودشو کشید عقب.

به خودش که اود با تعجب یه نگاه به پاکت و یه نگاه به من و دوباره یه نگاه به پاکت کرد و کشیده گفت: اییییییییین .....چیه؟؟؟؟!!!!!!!

نگاهمو چرخوندم و به زور گفتم برای امشبه. وقت خرید نداری. اینو بپوش.

چشمهای متعجب شیدا رو. نادیده گرفتم و لباسو چپوندم تو ب*غ*لشو سریع برکشتمو خودمو اناختم تو اتاق و در و پشت سرم بستم.

یه نفس راحت کشیدم. تموم شد. اگه یکم بیشتر اونجا می ایستادم حتما" می خواست بگه قبول نمیکنم و از این حرفا.

خوشحال یه لبخندی زدم و رفتم رو تخت دراز کشیدم.شیدا




romangram.com | @romangram_com