#عشقی_برای_کشتن_پارت_145
سهیل نفس عمیقی کشیدو کولشو روی دوشش گذاشتو رو به دریا تو دلش گفت:دریا...دلم برات تنگ شده بود، میگن عشق معجزه میکنه...من مطمئنم که منو به رز میرسونه، مطمئنم این بار نامید نمیشم...اینبار اگر لازم باشه میجنگم...نظر تو چیه دریا؟.
اما دریا بجز موجهای خروشان جوابی به سهیل نمیداد.
لبخندی زدو زیر لب گفت:دلم میخواد منم مثل این خانواده ها با رزو بچه هام میومدم اینجا..اما به خودم قول دادم هر جوری هست این آرزوم عملی بشه..یه خانواده شاد..یه خانواده خوشبخت.
همینجور داشت دریاورو نگاه میکردو بچه هایی که لب دریا بازی میکردن. سرشو چرخوند و یکدفعه رزو دید. جا خورد. رز داشت به دریا نگاه میکردو کنار چند نفر نشسته بود.فقط داشت همینجور رزو نگاه میکرد.رز هم سرشو چرخوندو سهیل رو دید.جاخورد. چپ چپ داشتن همدیگرو نگاه میکردن.
سهیل بطرف رز قدم برداشت، رز هم بغض کردواشکاش سرازیر شدن، خوشحال بودکه سهیل رو اونجا دید، باورش نمیشد سهیل باشه ولی انگار خودش بودو بخاطر اون اینجا بود، ایستاد..از دوستاش فاصله گرفتو آروم آروم قدم میزاشت سمت سهیل.
دوستاش که سر بسته قضیه رو میدونستن فهمیدن رز سهیل رو میشناسه وشوهرشه..
سهیل هم رسید به رز. دید رز داره گریه میکنه، ولی خودش از دیدن رز خوشحال بودو لبخند میزد.
رسیدن بهم...رز اشک میریختو سهیل خیره به رز بود...دلتنگیش رفع شدو یکدفعه تمام حسهای خوب دنیا سرازیر شد توی وجودشو انرژی گرفت...دیگه نمیزاشت رز بره و این بار هر جور بود باهاش آشتی میکرد.
رز هم حسّ خوبی داشت... از خودش میپرسید چطور میتونست از سهیل جدا بشه...چطور میتونست سهیل رو نبخشه...قلبش به آرامش رسیده بود... نمیتونست حسی رو که اون لحظه داشتو توصیف کنه...اختیار اشکاشو نداشت..انگار چشماش منتظر دیدار با سهیل بودن تا سریع شروع به باریدن کنن.
سهیل:رز...گریه نکن، یه خرده پوستت تیره شده ولی هنوز هم خوشگلی، نمیدونی الآن چه حالی دارم، احساس میکنم تو ابرام...ببین من از دوریت لاغر شدم ولی تو..
romangram.com | @romangram_com