#عشقی_برای_کشتن_پارت_146

به سرتاپای رز نگاه کردوگفت:انگار عوض نشدی...حتی شیکم هم آوردی.
اینو گفتو خندید... _:سهیل...
سهیل جدی شدوگفت :رز...درسته که تو این ماجرا بچتو از دست دادی،منم برادرمو از دست دادم...اینجوری یک به یک مساوی هستیم، البته فقط بچه تو نبود..بچه منم بود..
رز هنوز داشت گریه میکردوچیزی نمیگفت...سرشو انداخت پایین..
_:تا حالا بهت گفته بودم گریه بهت نمیاد؟ پس گریه نکن...نگاه کن، اینجا مردم شادن..خواست خدا بود که ما اینجا همدیگرودیدیم، معجزه عشق بود..من که جایی نمیرم تا تو بامن برگردی..
رزنگاش کرد..یا چشمای اشکی که برق میزدو دل سهیل رو میلرزوند..
_:کجا برگردم؟ کجا؟.

_:معلومه...خونمون..دوباره میشیم یه خانواده....بهت قول میدم، اصلاً تو هر وقت دلت بخواد اینجا میمونیمو خوش میگذرونم..
رز با غم نگاش کرد...سهیل نگاهش جدی شدو لبخندش محو شد..خیره بهم بودن..
نگاهاشون باهم حرف میزد..کلی حرف ناگفته..

romangram.com | @romangram_com