#عشقی_برای_کشتن_پارت_144
سهیل آدرسی از رز نداشت. ولی امیدوار بود..هر جور بود رزو پیدا میکرد...
دلش هوای دریا رو میکرد...
تو دلش گفت:الستون و ولستون...منو به رز برسون. خندید..
بلافاصله که رسید رفت لب دریا.
رز رفتوبا نگاهی دوستاشو پیدا کرد...با لبخند رفت نشست کنارشون..
گفتن:به به ،سلام رز...خوبی؟. _:سلام. بهشون دست داد..دخترای جوونی بودن که اونا هم به نوع خودشون مثل رز مشکل داشتن ولی میخندیدنو خندیدنو خوب بلد بودن..میدونستن چجوری میشه تو اوج غم از ته دل خندید.
_:چه خبرا رز؟ دفتر خاطراتتو تموم کردی؟.
_:آره...تموم شد...بلافاصله هم دلم هوای اینجارو کرد..صدف بهم پیامک زده بود که اینجایید.
_:صدف هرجا میریم عالمو آدمو خبردار میکنه..ولی تو از خودمونی...
رز خندیدو چیزی نگفت...کنار دوستای جدیدش احساس خوبی داشت..
انگار این جدایی موقتی از سهیل خیلی هم به ضررش تموم نشده بود ورز قصد داشت ارتباطشو با دوستاش حفظ کنه چون اونا هم ر تهران زندگی میکنن.
romangram.com | @romangram_com