#عشقی_برای_کشتن_پارت_143

نفس عمیقی کشیدو دفتر خاطراتشو بست.. لبخندی زد...انگار دلش هوای دریارو کرده بود..هوای افق..هوای غروب آفتاب... هوای آدمای شاد..و دوستای تازش..
بلند شد تا دوباره بره دریا..
سهیل خیلی سریع بساط سفرشو آماده کردو رفت شمال. کلی هم به سارا وپدرو مادرش سپرد که دعاش کنن.
سارارو در آغوش گرفتو گفت:برام دعا کن..نمیدونم کجاست، دعا کن هرجاییه پیداش کنم.
_:حتماً داداش، امیدوارم باهم برگردین..دل مامانو بابا روشنه.
مادرش پیشونی سهیل رو بوسیدوگفت:برو پسرم، من ناامید نیستم، برو..میسپارمت به خدا.
گونه مادرشو بوسیدوگفت:ممنون مامان. پدرشو سخت در آغوش گرفت..
پدرش خندیدوگفت:سفر قندهار که نمیری..برو وزود برگرد..
آرومتر دم گوش سهیل گفت:برو ماه عسل، برو پیداش کنو یکی دو هفته خوش باشیدو برگرد.
سهیل خندیدوگفت:حتماً بابا...حتماً. خدافظی کردو رفت..
***

romangram.com | @romangram_com