#عشقی_برای_کشتن_پارت_141

سهیل غمی ته دلشو گرفته بود ونیاز داشت با یکی دردو دل کنه وکی دراون لحظه بهتراز سارا؟!..خواهری که مدت ها انتظارشو میکشید وحالا در انتظار عشقشه.. همسرش..
به سارا زنگ زدو رفتن یه کافی شاپ.
سهیل نسبت به دو ماه پیش لاغر شده بود. داشت با سارا دردودل میکرد.
سهیل:نمیتونم...بدون اون نمیتونم...انگار نه انگار که دوماه پیش رفته، همش خیال میکنم انگار یک ساله که ندیدمش.
_:تقصیر خودته، خودت کردی..اصلا ازش توقع نداشته باش به همین زودی برگرده، دو ماه که چیزی نیست.
سهیل به بیرون نگاه کردو پوفی کشیدوگفت:یک هفتست دارم به این قضیه فکر میکنم...یک هفته..
سارا با تعجب گفت:چی؟کودوم قضیه؟.
_:اینکه...حالا که اون نمیاد، من میرم شمال..آره، دیگه انتظار بسه...من دیگه طاقت ندارم، هر شب دارم خوابشو میبینم..هر شب، من بد کردم..خودمم باید برم بیارمش.. خودم باید برم دنبالش.
سارا کمی فکر کردوبعد گفت:فکر خوبیه، موافقم..
سهیل لبخندی زدو گفت:اولش که این فکر اومد تو ذهنم با خودم گفتم نرم تا آرامششو بهم نزنم، میخواستم همونطور که خودش گفت بهش فرصت بدم اما نمیتونم...دو ماه برای ما زیاده، اون دوست دخترم ویا یه غریبه نیست..نمیتونم بیشتر از این بهش وقت بدم، واقعاً نمیتونم...حسّم بهم میگه اون دیگه تصمیمشو گرفته.
سارا سری تکون دادوگفت:امیدوارم ایندفعه ناامید برنگردی داداش..

romangram.com | @romangram_com