#عشقی_برای_کشتن_پارت_140

پدر:دخترم، میدونم که ناراحتی ولی سعی کن سهیل رو ببخشی..اون دوستت داره، منم ازش ناراحت بودم خیلی زیاد..ولی نتونستم نبخشمش، توهم نمیتونی نبخشیش.
رز اشکی ریخت، لبخندی زدوگفت:منم دوستش دارم، میدونم ممکنه نتونم نبخشمش اما..نمیتونم هم به همین راحتی ببخشمش، دو راهیه بدیه، برادرشو هم همینطور..با اینکه فوت کرده...اونو اصلاً نمیتونم، میدونم که درکم میکنید.
پدر سری تکون دادو پیشونی رزو بوسید. سارا لبخندی زدوگفت:عزیزم جا نمونی...
رز هم سارا رو در آغوش گرفت، مادرو هم همینطور. بعدش سوار شد. دستی براشون تکون داد.
سهیل هم ازدور نگاه میکرد. اتوبوس راه افتادو رفت. سهیل اشک ریخت واحساس کرد تپش قلبش رفته بالا. اشک ریخت، انگار تکّه ای از وجودش بود که رفت..پر کشید..تا..تاکی معلوم نبود.
دو ماه گذشت...
دو ماه گذشته بود...دو ماه سخت...دو ماه پراز دلتنگی..دو دلی...

این دوماه هم واسه رز سخت بود و واسه سهیل سخت تر.
از روی تختی که هنوزم بوی رز رو میداد بلند شدو لیوان آبی که روی عسلی کنار تخت بود خوردو به عکسشون نگاه کرد...لبخند رز...خیلی وقت بود ازشون محروم شده بود...نگاه مهربونش..اونم خیلی وقت بود ندیده بود...آغوش گرم رز...خیلی وقت بود لمسشون نکرده بود..ولی وقتی بهشون فکر میکرد خیلی خاطرات نزدیکی بنظرش میومدن.
احساس دلتنگی میکرد...تمام وجودش رز رو فریاد میزدن.. وسارا هر بار به نگاه کردن به برادرش اینو حس میکرد..دلتنگی وعشق رو از نگاه سهیل میخوندو میفهمید که توی این دوماه هیچ چیز برای سهیل عوض نشده وهم چنان خواهان برگشت همسرشِ.

romangram.com | @romangram_com