#عشقی_برای_کشتن_پارت_136

_:فرقی نمیکنه، هر جا رز راحت باشه همونجا حرف میزنیم، اگر همین فردا باشه که چه بهتر.
_:بسیار خوب، بهت خبر میدم.
خدافظی کردن...سهیل هیجان زده بود...دوست داشت زودتر فردا بشه تا بتونه عشقشو ببینه.

***

برای روز بعدش بعداز ظهر قرار گذاشتنو این یک روزو نیم برای سهیل عین یک سالو نیم بود که گذشت، شبش دیر خوابید..همش داشت حرفایی که میخواست به رز بزنه رو مرور کنه.
میدونست به احتمال زیاد رز نمیبخشدش چون میدونست کاری باهاش کرده بهش ضربه زده و با احساساتش بازی کرده..ولی ناامید نمیشد و مطمئن بود روزی میرسه که رز ببخشدش ودوباره باهم بشن یه خانواده خوشبخت.. از فکر کردن بهش لبخندی زد...دستاشو گذاشته بود زیر سرشو به سقف نگاه میکرد...اینقدر فکرش مشغول بود که به سختی خوابش برد.
سهیل چند دقیقه زودتر رسیده بود..توی رستوران نشسته بودو پاشو به حالت عصبی تکون میداد، بالأخره رز اومد..تپش قلب گرفت..چقدر بنظرش رز تغییر کرده بود.
زودتر از رز سلام کردودستشو آورد جلوتا به رز دست بده ولی رز بهش دست ندادو خیلی تحویلش نگرفت ورز فقط زیر لب سلام کرد...در حالی که واقعاً دلتنگ سهیل بودو دلش میخواست نه تنها دست سهیلو بلکه خود سیهلو هم در آغوش بگیره ولی جلوی خودشو گرفت.
سهیل در حالی لبخند روی لب داشت وبه رز خیره شده بود گفت:خیلی خوشحال شدم وقتی سارا گفت میخوای منو ببینی...واقعاً دلم برات تنگ شده بود.

romangram.com | @romangram_com