#عشقی_برای_کشتن_پارت_135
صدای رزو شنید که میگفت:آره...منم همین فکرو میکنم. نفس عمیقی کشیدو اومد بیرون... بجز اینکه این حالات فقط بخاطر غمو غصه وفشار عصبیه نمیخواست به چیز دیگه ای فکر کنه.
از روز بعدش هم رفت پیش یه مشاورو کلی فکر کرد تا بتونه یه تصمیم درست بگیره تا مجبور نشه احساساتشو سرکوب کنه واز طرفی هم میخواست منطقی تصمیم بگیره تا بعداً پشیمون نشه.
سارا هم از بعداز ظهر به بعدو میومدو پیش رز میموند.
رز:سارا...من تصمیممو گرفتم! من اول باید با سهیل حرف بزنم..میشه بهش زنگ بزنی ویه جا قرار بزاری تا ببینمش؟
سارا سری تکون دادوگفت:من امروز با سهیل قرار میزارم ،هر حرفی داری بهش بزن وازش بپرس.
_:باشه...از کمکت ممنون.
سارا هم دقایقی بعد زنگ زد به سهیلو بهش گفت که رز میخواد باهاش حرف بزنه.
قلب سهیل ضربان گرفتو با هیجان گفت:جدّی؟..چی میخواد بگه؟ میدونی؟.
_:نه، فقط گفته میخواد باهات حرف بزنه...منم بهش گفتم زنگ میزنم به سهیلو باهاش قرار میزارم، کلّی فکر کرده تا بتونه یه تصمیم منطقی بگیره...سهیل..بهتره خوب باهاش حرف بزنیو از دلش در بیاری، اون تو این چند روز خیلی دو دل بوده بخاطر تو...اگر واقعاً میخوای نگهش داری از تمام احساست استفاده کن، منم سعی خودمو کردم که باهاش حرف بزنم.
سهیل سری تکون دادوگفت:حتماً...مطمئن باش آبجی...مطمئنم که تو هرکاری تونستی کردی، ممنونم.
_:این حرفا چیه...پس بگو کجا وکی؟.
romangram.com | @romangram_com