#عشقی_برای_کشتن_پارت_134
سهیل پوفی کشیدوگفت:من که هیچی نمیگم...میگم نمیدونم، به من نمیگنو از این حرفا...بریم سارا، بریم اینقدر از این فکرا نکن.
دوتایی رفتن..سهیل برگشت خونه خودش ، سارا هم رفت یه سر به پدرومادرش زد دوباره وبعد برگشت پیش رز.
رز:خوب میموندی پیش مادروپدرت.
سارا لبخندی زدوگفت:فردا میرم الآن شبه و خوب نیست تنها باشی، مادرمم گفت بیام پیشت..رز..اون خیلی بخاطر اتفاقی که برات افتاده شرمندست.
_:این چه حرفیه؟...مادر که نقشی تو این قضایا نداشتن...ایشون هم مثل مادر خودم میمونن.
رز یکدفعه گفت:راستی رفتی پیش مادروپدرت چه عکس العملی نشون دادن؟.
سارا بیاد دیروز که بهشون سر زده بود لبخندی زدوگفت:محکم بغلم کردن..مگه ولم میکردن؟!..واقعاً با دیدن مادروپدرم روحم تازه شد..انرژی گرفته بودم.
رز لبخندی زدوگفت:مادره دیگه...من که بچه بدنیا نیومدم مرد کلی ناامید شدم چه برسه به مادرت که فکر میکرد دختری که براش یه عمر زحمت کشیده مرده..واقعاً سخته.
یکدفعه احساس کرد حالش بد شده..دستشو گذاشت روی گلوشو نفسای عمیق کشید.
سارا جاخوردو گفت:چی شد رز؟ خوبی؟. رز دوید سمت دستشویی.
سارا پوفی کشیدورفت سمت دستشویی وگفت:خیلی داری به خودت فشار میاری...فکر کنم بخاطر اینه که عصبی شدی.
romangram.com | @romangram_com