#عشقی_برای_کشتن_پارت_137
رز با خودش گفت:منم همینطور..منم دل تنگت بودمو بهت احتیاج داشتم ولی...
سرفه ای کردو خیلی جدّی به سهیل نگاه کردوگفت:خیلی خوشحال وامیدوار نباش، چون...حرفای امیدوار کننده ازم نمیشنوی، توقعی هم ازم نداشته باش.
_:من توقعی ازت ندارم.. خودم میدونم بد کردم ولی پشیمونم،حالا بگو، چی میخوای بهم بگی؟ گوش میکنم.
رز نفس عمیقی کشیدوگفت:ببین سهیل..میرم سر اصل مطلب، من دوستت داشتم سهیل، الآنم بهت احساس دارمو نمیتونم روزایی که باهم بودیمو فراموش کنم، ولی نمیتونم باهات زندگی کنم.. متوجهی؟.. تو شوهرمی..ولی واقعاً دیگه نمیتونم ادامه بدم.
سهیل سرشو انداخت پایینوگفت :حق داری..
_:معلومه که حق دارم..من تصمیمو گرفتم سهیل.
سهیل بی تاب شد تا بشنوه تصمیم رز چیه..حداقل خیالش راحت شده بود که رز مثل قبل دوستش داره، ولی وقتی رز گفت نمیتونه باهاش زندگی کنه سهیل ذهنش رفت سمت طلاق..امیدوار بود این کلمه رو نشنوه.
_:من میخوام برم مسافرت..یه مسافرت طولانی. سهیل جاخورد. _:مسافرت؟طولانی؟ چقدر؟.
_:آره..یه مسافرت طولانی، بهتره یه مدت ازهم دور بمونیم تا بتونیم همه چیزو فراموش کنیم، تا شاید بتونیم دوباره با هم شروع کنیم..تورو نمیدونم ولی من درهر صورت این مسافرتو میرم، برو خداروشکر کن تقاضای طلاق نکردم..البته شاید توی این مسافرت به این نتیجه برسم که ازت جدا بشم... معلوم نیست..
سهیل نمیخواست طلاقش بده...حتی اگر حقش هم باشه ولی نمیخواستو نمیتونست..
_:رز..آخه چجوری بگم تا باور کنی؟...بابا من دوستت دارم...قسم میخورم..کم مردی پیدا میشه تا اینجوری به همسرش با این لحن التماس گونه بگه دوسش نداره.
romangram.com | @romangram_com