#عشقی_برای_کشتن_پارت_125

نیم ساعت بعد رز وسایلشو برداشت وراه افتاد سمت خونه مجردی خودش، ساراهم باهاش بود.
به پدرومادرش هم زنگ زده بودو حسابی باهاشون حرف زده بود.
سهیل هم رفت بیمارستان دیدن پدرش. وقتی رفت پدرش زیاد محلّش نزاشت.
چشماش سرخ بودو متوّرم، معلوم بود روز بدی رو گذرونده وتو خلوت مردونه خودش اشک ریخته.
سهیل:پدر...بهتری؟. پدرش جوابشو نداد. فکرشو نمیکرد پسراش همچین کاری رو بایه دختر بکنن، از نظرش خیلی وحشتناک بود.
مادر:آره! بخیر گذشت... یه حمله عصبی بود، امروز مرخص میشه.
سهیل:خوب حالا چی شده؟ چرا جواب نمیدین؟.
پدرش با اخم نگاش کردوگفت:خیلی پررویی پسر...با تمام چیزایی که فهمیدم توقع داری محلّت بزارم؟...ازت حسابی دلخورم!...بیچاره شاهین...الکی خودشو جوون مرگ کرد...الکـــی.
مادرش هم بغضش گرفت.
مادر:نگو...پسرم...
سهیل:الکی؟...بخاطر سارا خودشو کشت پدر...شاهین خیلی بخاطر مرگ سارا ضربه روحی خورده بود.

romangram.com | @romangram_com