#عشقی_برای_کشتن_پارت_124

_:یعنی...یعنی برادرم مرده؟...نه..خدای من...رز! بهم توضیح بده...بگو.
دستای رزو تکون دادو منتظر با چشمای به اشک نشسته به رز چشم دوخت.
رز:بسیار خوب...میگم.. رز هم همه چیزو که مو به مو میدونست رو به سارا گفت، هر چیزی که میدونست...با اشک تعریف میکرد..روزی که شاهین همه چیزو لو داد...و وقتی که شنید مرده و متعجب شد.
سارا ناراحت بود داشت اشک میریخت.
رز اشکاشو پاک کردو گفت:متاسفم که فقط خبربد از من شنیدی...من خودم حال درستو حسابی ندارمو احساس میکنم بهم خیانت شده...
_:این چه حرفیه؟...من از جدایی زیاد خوشم نمیاد ولی...تو دیگه لازم نیست با سهیل زندگی کنی، کار خوبی میکنی که داری وسایلتو جمع میکنی تا بری..سهیل باید تنبیه بشه،تنبیهش اینه که از تو جدا بشه، منم طرف تو هستم، نگران نباش...منو خواهر خودت بدون، همه ی اینا بخاطر من بود..
گریه اش شدّت گرفت.
رز:خودتو مقصر ندون...تو چی؟ چجوری زنده ای؟ این مدت کجا بودی؟ از خودت بگو.
سارا:بعداً بهت میگم..بعداً...نمیتونم باور کنم که شاهین دیگه نیست، رفته...بخاطر من.
_:نه...اون خودش اینکارو کرد. _:با این حال نمیتونم باور کنم، بیچاره مادرم.
رز با غم به سارا نگاه کردو در آغوش گرفتش.

romangram.com | @romangram_com