#عشقی_برای_کشتن_پارت_123
ساراجا خوردو گفت:بیمارستان واسه چی؟ حال پدرم خوبه؟ خدایا.
_:آره...نگران نباش..پدر تو آدم قوییه. سارا که دیگه نمیتونست صبرکنه.
دستای رزو فشردوگفت:بهم بگو...اول اسمت...
_:رز!...من مقدمه چینیم خوب نیست...قول بده آرامش خودتو حفظ کنی..باید وقتی پدرومادرتو میبینی شاد باشی، اونا تو این چند روز خیلی اذیت شدن.
ساراسرشو تکون دادو با بی طاقتی گفت:قول میدم...بگو.
رز:برادر شوهرم...یعنی برادرتو، خوب...بخاطر مرگ تو خیلی عصبانی بودو خیلی انگار دوستت داشته، خوب اون...خیلی بیشتر از سهیل ازمن کینه داشته انگار...اون...اون..خودکشی کرده.
اینو گفتو نگاهشو از نگاه سارا گرفت. سارا متعجب شد.
غافلگیری وشو کّ بدی براش بود. فقط میخواست بدونه شاهین مرده یا زندست؟!
romangram.com | @romangram_com