#عشقی_برای_کشتن_پارت_122
رز نفس عمیقی کشیدوگفت:بخاطر انتقام بود...ازدواج منو سهیل، اون منو مسبب مرگ شما میدونست وتصمیم گرفت که با من ازدواج کنه تا ازم انتقام بگیره، منم میخوام ازش جدا بشم...سارا! باور کن من نمیدونستم که شوهرت زن داره...باور کن دارم راست میگم...بابتش هم متاسفم..واقعاً میگم.
سارا جا خورد..حرفای رز تو مغزش تکرار شد...انتقام...سهیل و انتقام؟ اصلاً توقع شنیدنشو نداشت.. مثل یه غافلگیری بزرگ میموند. رز نمیدونست با شنیدن اتفاقات بعدی سارا چه عکس العملی میخواد نشون بده اما میدونست اول وآخر باید سارا بفهمه تا موقع رویارویی با خانواده اش آمادگی داشته باشه.
زیر لب گفت:خدای من..سهیل بخاطر انتقام باتو ازدواج کرده؟ بخاطر من زندگیشو خراب کرده؟.
حرف آخر رز هم براش تکرار شد، که نمیدونست شوهرش زن داشته...واقعاً نمیدونسته...
به رز نگاه کرد...به چشمای رز...
لبخندی زدوگفت:نگران نباش...حرفتو باور میکنم..چون بهت نمیاد که دروغگو باشی، من گذشته رو پشت سر گذاشتم، دیگه برام مهم نیست.
_:ولی من راست میگم، میدونم باورش برات سخته وچه فکری داری درموردم میکنی، شاید چون زن سهیلم این برخورد محبت آمیزو میکنی...ولی قسم میخورم که نمیدونستم، سهیل هم وقتی فهمید من نمیدونستم همسرت زن داشته جاخورد...خوب یادمه، خودم تازه همه چیزو فهمیدمو خیلی از سهیل ناراحتم...
لبخند تلخی زد...سارا از چشمای رز عمق غمی که داشتو درک میکرد.
دست رزو گرفتو لبخندی زدوگفت:از بقیه بگو...پدرو مادرم هم خونه نبودن ومن اومدم اینجا...تو بهم از اونا بگو..اونا که خوبن آره؟.
دوباره نگران به دهن رز چشم دوختو منتظر شنیدن جواب مثبت از طرف رز بود.
رز نفس عمیقی کشیدو گفت:اونا خوبن، وقتی پدرت فهمید سهیل چه هدفی داشته یه خورده حالش بد شد، من بخاطر وضع روحیم نتونستم برم سر بزنم بهشون،...بیمارستانن احتمالاً.
romangram.com | @romangram_com