#عشقی_برای_کشتن_پارت_121
سارابه صورت رز نگاه کردو گفت:توانگار از زنده بودن من خوشحال نیستی، سهیل کجاست؟ اتفاقی که نیفتاده؟، راستش یه خورده دلم شور میزنه.
دقیقاً سؤالی رو پرسید که رز ازش فراری بود.
_:شما خبر ندارید...خیلی اتفاقات افتاده...دو تا برادراتون فکر میکردن شما خودکشی کردیدو مردید...راستش من، من... همون زنی هستم که با شوهرتون دوست بود..
لبخند رو لب سارا ماسیدو نفس عمیقی کشیدو گفت:بله...متوجه شدم...ولی سهیل هم اینو میدونست... شمارو میشناختو دیده بود، چطور باتو ازدواج کرد؟.
رز نمیدونست چی بگه..چجوری بگه..یا نمیدونست صلاحه همه چی رو بگه یانه... میدونست سارا به امید دیدن خانواده اش اومده ومطمئن بود قطعاً با اون شکستی که خورده رنج کشیده تا سرپا بشه. بخاطر همین نمیدونست چجوری شروع کنه، سکوت طولانیش باعث شد تا سارا کمی نگران بشه.
سارا:چهره ات خیلی تو همه؟ اتفاقی افتاده نه؟.
رز سری به نشونه مثبت تکون دادو گفت:در نبود شما خیلی اتفاقات افتاده خیلی زیاد...البته شما باید آمادگی شنیدن هر چیزی رو داشته باشی..هم خبر مثبت وهم خبر منفی...دیگه کار سرنوشته وبا زندگی ماها بازی میکنه، مخصوصاً با زندگی من.
نگاهش رنگ غم گرفت و دوباره همه چی کوبیده شد رو سرش...
_:بگو...جریان چیه؟ زندگی توچی؟...هرچیزی شده بهم بگو، من آمادگی شنیدنشو دارم، بگو.
romangram.com | @romangram_com