#عشقی_برای_کشتن_پارت_120
سارا:شنیده بودم که ازدواج کرده...شما همسرش هستین؟...خانوم، حالتون خوبه؟..
سارا که میدونست همه خیال میکنن اون مرده گفت:آهااان،تعجب کردید آره؟ من نمرده بودم...من زنده ام، سهیل خونست؟.
رز نفس عمیقی کشیدوگفت:باورم نمیشه...شما...زنده ای؟...چطور ممکنه؟ من خواب نیستم؟.
_:دعوتم نمیکنی بیام تو؟.
رز تازه فهمید باید چیکار بکنه، گفت:چرا... ببخشید،بفرمایید..
بعد رفتن تو ورز چای آورد.
رز:راستش...من تنها کسی بودم که بعد از مادرتون معتقد بود که شما در قلب همه ما زنده اید...بعضی وقتا هم با عکست حرف میزدم..راستی...اینجارو چجوری پیدا کردی؟
_:پرس وجو کردم وفهمیدم که سهیل ازدواج کرده واینجارو پیدا کردم..کار سختی نبود.
_:که اینطور. رز به سارا نگاه کرد...خیلی عوض شده بودو صورتش لاغرتر از قبل نشون میداد.
با خودش گفت:سارا چجوری زنده برگشته؟ حالا اگر درمورد اتفاقاتی که در نبودش افتاده بفهمه چیکار میکنه؟ من چی بهش بگم؟.
romangram.com | @romangram_com