#عشقی_برای_کشتن_پارت_126
پدر:راستی...یه خبر! ترجیح میدم بدون مقدّمه چینی بگم، خواهرت سارا...بهمون زنگ زد...اون زندست..
سهیل برق از سرش پریدو جا خورد.
_:چی...چی گفتین؟...شوخی میکنید تو این وضعیت؟.
مادر:مرد...خوب یواش یواش بهش میگفتی..
پدرش با همون اخمش گفت:مگه بچه دو سالست خانوم؟...مرد گندست مثلاً ها.
سهیل که تو شوک بود گفت:چی دارین میگین؟...سارا...زندست؟...مگه میشه؟ خواب دیدین؟.
مادر:آره مادر! زنده است، باور کن...اومد دم در خونه ولی ما نبودیم،...بهمون زنگ زد...واقعیته، اون زنده برگشته، بیخود نبود جسد دخترمو پیدا نکرده بودن...بچه ام زنده بوده.
سهیل:باورم نمیشه..یعنی سارا...تمام این مدت زنده بوده؟...خدایا..تا نبینمش نمیتونم باور کنم... این یعنی چی؟ کاش..کاش زودتر برمیگشت...خدایا..خدا.
هم خودش وهم پدرومادرش غمگین شدنو بغض کردن..تو این یکی دو روز چقدر غافلگیر شده بودن.
پدر:مادرت همه چی رو بهم گفت... با توضیحات تو توی کلانتری وحرفای مادرت...به این نتیجه رسیدم که تو یه احمقی، برادر خدا بیامرزتم همینطور...رز حتی نمیدونسته که شوهرنامرد سارا متأهله، اونوقت میخواستی ازش انتقام بگیرید آره؟ نمیتونستی قانونی عمل کنی؟ یا به ما بگی؟ نـــه؟.
نه آخرو داد زد.
romangram.com | @romangram_com