#عشقی_برای_کشتن_پارت_112

شاهین داد زد:نیا جلو...حرکت نکن...نمیتونم...نمیتونم اینجوری ادامه بدم، همون موقع که خواهرمون خودشو کشت...منم باید باهاش میمردم، حالا که نمیتونم انتقامشو بگیرم...نمیخوام که زنده باشم.. میخوام برم پیش خودش.
_:نه...نه...شاـــــهیــــــــ ن.
***


شاهین چشماشو بست وشلیک کردوافتاد زمین.سهیل جا خوردو سر جاش میخکوب شد. مردم هم با شنیدن صدای شلیک از اطراف جمع شدن. دوباره بارون زیاد شد.مردم هم زنگ زدن به پلیس.
سهیل رو زانو افتاده بود روی زمین..به بدن بی جان برادرش چشم دوخته بودو قدرت هیچ حرکتو حرفی رو نداشت، خیس آب شده بود از شدت بارون.
پلیس هم همراه با یک آمبولانس اومد. جسد شاهینو بردنو سهیل هم همونجور که تو شوک بود همراه با پلیس رفت.
شب شده بود. رزهم ناراحت داشت وسایلشو جمع میکرد که بره.همش یاد روزایی میفتاد که با سهیل خوش بود.اون از ته قلبش سهیل رو دوست داشت ولی دیگه نمیتونست بخاطر این قضیه سهیل رو ببخشه ومیخواست که برای همیشه سهیل رو ترکش کنه، سهیل دلشو شکسته بود...بهش نارو زده بود، رز حالا احساس میکرد تنهای تنهاست...ضربه ای سخت خورده بود که هیچ جوری جبران نمیشد..خسته بودو غمگین.
یاد عروسیشون افتاد...بوسه سهیل..آغوش امنش، یاد آغوش چند روز پیشش که یکدفعه اومد تو خونه وبغلش کرد...نمیتونست باورکنه، دیگه به همه چی شک کرده بود...باورش سخت بود.
از پاسگاه پلیس به پدرو مادر سهیل خبر دادن تا برن کلانتری.به رز هم اطلاع دادن.

romangram.com | @romangram_com