#عشقی_برای_کشتن_پارت_113
رز سریع خودشو رسوند کلانتری.
رز تا رسید پدرو مادر سهیل رو دید که دارن گریه میکنن.
مادرسهیل سرشو چرخوندو رزودید. مادر:رز...اومدی؟. بعد بلند شدو رزو بغل کردو زد زیر گریه.
مادر:رز...پسرام....یکیشون مرد...ای خدا...دوتا از بچه هامو از دست دادم..این چه سرنوشتیه من دارم؟!.
رز که خودش احتیاج به همدردی داشت ونمیدونست به این مادر داغ دیده چی بگه.
گفت:آروم باشید...متاسفم....خدا بیامرزتش، ناراحت نباشید..شما...شما هنوز سهیلتونو دارید.
چند دقیقه بعد هم سهیل رو آوردن و رزو مادرو پدرش هم اومدن تو اتاق ملاقاتش.
تا وارد شدن سهیل با دیدن رزتعجب کرد، اصلا انتظار دیدن رزو نداشت. اتفاقات امروز هم برای رز گرون تموم شده بود وهم برای سهیل.
سروان:آقا سهیل! اینم خانوادت.. در مورد مرگ برادرت هم تسلیت میگم.
سهیل:خیلی ممنون..
مادر سهیل که احساس میکرد جمله آخر جناب سروانو درست نشنیده پرسید:جناب سروان...اون یکی پسرم..
romangram.com | @romangram_com