#عشقی_برای_کشتن_پارت_111
_:تو دیووونه شدی...کینه ونفرت چشماتو کور کرده...خدارو شکرمن تونستم راه درست رو تشخیص بدم، ولی تو خودتو آلوده کردی...قلبت تاریک شده والآن داری دیوونه بازی درمیاری...بندازش، داری عذاب میکشی نه؟..بخاطر همینه؟.
_:آره..من دیوونه ام...تو خانواده همیشه تووسارارو بیشتر ازمن دوست داشتن، بخاطر اینکه من زیاد نسبت به شمادو نفر باهوش نبودم...اما با این حال من سارارو دوست داشتمو تو هم در هر حال برادرم بودی...میخواستم دیگه همه چیزو فراموش کنم، تنها اهدافی که من داشتم این بود که شرکتو پیش ببرم وانتقام بگیرم، ولی تو داری هر دوتاشوازم میگیری...بخاطر همین باید جفتمون بمیریم، اول تورو میکشم وبعد رزو...اینجوری این ماجرا تموم میشه...شماها میمیرین..هممون میمیریمو میریم پیش سارا تا اون قضاوت کنه، چطوره؟...اینجوری بهتره.
_:نه شاهین..چرا دیوونه بازی درمیاری؟ .منو بکش ولی رزو نه... تو با من مشکل داری پای اونو دیگه چرا میکشی وسط؟ ...شاهین، اون اسلحه رو بنداز زمین...من بهت قول میدم که ما میتونیم دوباره از نو شروع کنیم، مطمئن باش...بهتره یه فرصت دوباره به خودمون بدیم، سارا تو قلب ما زنده است...بهتره گذشته هارو فراموش کنیم، ما دوباره میشیم یه خانواده.
سهیل میخواست این بازی رو تموم کنه، نمیخواست برادرش رو هم از دست بده، میدونست شاهین چقدر به سارا وابسته بوده..بخاطر همین نمیخواست بزاره شاهین جفتشونو نابود کنه.
شاهین داد زد:داری دروغ میگی...چرا باید حرفاتو باور کنم..چرا؟!.
_:شاهین...رزو مادرمون ، مخصوصاً رز...بخاطر سقط بچه بی خیال نمیشه، بهتره خودت بری پیش پلیس وخودتو معرفی کنی...چون دیگه راه دیگه ای نیست..مادرمون هم که حقیقتو میدونه... چون خودمون پیشش اعتراف کردیم...پس خودت برو پیش پلیسو همه چیزو تموم کن..مادرو پدر کمکمون میکنن، اصلاً من با رز صحبت میکنم، ازش رضایت میگیرم، کمکت میکنم خوب؟ فقط اون اسلحه رو بیار پایین.
شاهین هم ناامید شد. شاهین با ناراحتی گفت:یعنی من...راه دیگه ای ندارم؟ باید برمو خودمو معرفی کنم؟..فکر نکنم همسرت رضایت بده...دیگه هیچی مثل سابق نمیشه سهیل هیچی...کارمون تمومه..مخصوصاً حالا که زنت همه چیزو فهمیده..
_:چرا مثل سابق میشه...این بهترین راه حله شاهین...گفتم که ما میتونیم از نو شروع کینم، خواهش میکنم که برو پیش پلیس...گفتم که با رز هم صحبت میکنم..درست میشه.
شاهین فکری کردو گفت:نه...نمیتونم!. یکدفعه اسلحه رو هدف گرفت رو سرش.
سهیل جاخورد..فکرشو نمیکرد شاهین خودشوهدف بگیره، دیگه نمیدونست چی بگه برای آروم کردن شاهین.
_:شاهین...دیوونه شدی؟..داری چیکار میکنی؟. سهیل چند قدم اومد جلو...بارون کمتر شده بود.
romangram.com | @romangram_com