#عشقی_برای_کشتن_پارت_110

_:حالا چی؟..تو با بهم زدن زندگی من چی بدست آوردی؟ خواهرمون زنده شد؟...سبک شدی؟.
_:میخوای بدونی؟...باشه..الآن میفهمی ته این ماجرا به کجا ختم میشه..
شاهین هم یکدفه ای یه اسلحه ازتو جیبش درآورد وگرفت طرف سهیل. سهیل هم ترسید وهم جاخورد.
به چشماش اعتماد نداشت..انگار شاهین زده بود به سرش..
_:شا...شا...شاهین این اسلحه رو از کجا آوردی؟...خطرناکه.
یه کم به اسلحه دقت کردو گفت:خدای من...این اسلحه مال دوران جوونیه پدره...این سالهاست شلیک نکرده..بزارش کنار.
شاهین پوزخندی زدوگفت:فکر کردی اینقدر احمقم که این اسلحه رو امتحان نکرده وچک نکرده آوردم اینجا؟.
سهیل به اطرافش نگاه کردوگفت:شاهین...الآن مردم جمع میشن...بندازش..


شاهین سرشو تکون دادوگفت:نخیر...نمیندازمش... میدونی چرا؟!...چون اینجا یا منم که پیروز میشم یا جفتمون با هم میمیریم...این انتقام لعنتی باید به نفع من تموم بشه...میفهمی؟.

romangram.com | @romangram_com