#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_129
با گریه گفتم_دروغ نمیگی...
لبامو بوسید گفت_دروغ نمیگم...
اون شب باهمه مشکلاتش تموم شد...اما دیگه من اون غزاله نبودم...من دختریمو از دست دادم...و وارد دنیای دیگه ای شدم....
صبح وقتی از خواب بلند شدم ارمیا نبود...ملافه رو دور خودم پیچیدم ..به سمت حموم رفتم...اب گرم دردامو تسکین میداد.....
از دیشب تابحال گیجم...گیج...نمیدونم حرفای ارمیا راست بود یا دروغ....
نمیدونم چقدر زیر دوش بودم...
زیر پوستم اب رفته بود...پوست بدنم پوسیده بود بس که آب خورده بود...
اومدم بیرون..یه بلوز شلوار پوشیدم....خیل گرسنم بود...به سمت اشپزخونه رفتم...نونو گرم کردمو..شروع کردم نون پنیر و گردو خوردن....
همونطور داشتم تند تند میخورم که حضور کسیو حس کردم....سرمو بالا اوردم ارمیا داشت نگام میکرد...تو نگاش چیز خاصی بود...که نمیتونستم درکش کنم....
اروم بش گفتم_چیزی شده؟.
ارمیا_نه...بخور...
به دسمت یخچال رفتو نوتلا رو گزاشت روبه روم...
ارمیا_همه دخترا دوست دارن شاید توهم دوست داشته باشی...
درشو باز کردمو انگشتمو زدم توش ...گزاشتم دهنش...از طعم خوبش چشمامو بستم...اومم خدایی خیلی خوشمزس...
چشامو ک باز کردم گفتم_خیلی خوش مزس....
و لبخند مهربونی تحویل ارمیا دادم...
ارمیا_گوشه لبت کثیفه...
romangram.com | @romangram_com