#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_112
با یاد اوری اون شب گریه ام بیشتر شد....
ارمیا_چرا گریه میکنی؟
اروم نشستم رو تخت ارمیا هم جلوم نشسته بود....
ارمیا_چه مرگته دقیق؟..
در حالی که از گریه چونم میلرزید گفتم_بغلـم...ڪن...
ارمیا_چـے؟؟
با التماس گفتم_بغلم کن..همین یه بار
..قول میدم به ملودی نگم بغلم کردی...
با تعجب بم نگاه میکرد...ادامه دادم_ینی حتی ارزش بغل کردنم..ندارم؟!...
**بغلم کن که من از همه خستم..
توی این دود دم غم میکشم از تو نفسم من...
بغلم کن همینجوری که هستم..
بغلم کن که شکستم.....***
ارمیا یکم بم نگاه کرد اروم بغلم کرد،...وقتی بغلم کرد از گریه دیگه زجه میزدم.....
محکم دستمو دور کمرش حلقه کردم....با گریه گفتم_محکم بغلم...کن...جوری بغلم کن که خفه شم... میخوام ....تو ...بغلت ...بمیرم ...
ارمیا محکمتر بغلم کرد...همونطور که تو بغلش بودم...چشام گرم شد خوابم گرفت...
وقتی از بیمارستان مرخص شدم یه راست رفتیم خونه...ملودی خیلی هوامو داشت...دروغ بود که بگم دختر بدیه......حتی بخاطر من جشنشو بهم زد ..قرار شد یه هفته دیگه بگیره....این یه هفته تموم مدت تو یه اتاق نشسته بودم...جواب تلفنای هیچکسم نمیدادم...خودم حس میکنم که روز به روز افسرده تر میشم...امشب قراره جشن بگیرن...
romangram.com | @romangram_com