#عشق_تو_پناه_من_پارت_308

محمدطاها هم خندیدو گفت

-معلوم نیست کجارو دارن خراب میکنن وایسا منم بیام.

دوتایی رفتیم بالا که یه اتاقیو نشونم داد وگفت

-اونجان...

دستشو گذاشت رو دهنشو گفت

-حرف نزن!!!

چشمک زدمو اروم اروم رفتیم سمته اتاق...

یه دفعه محمدطاها درو بازکردو پرید تو داد زد

-مائده..........

وای قیافه هاشون باحال بود دوتایی با قیافه های خوابالود داشتن نگامون میکردن...

سامیه که عینه سکته ایا بود...بیچاره نفسش بالا نمیومد...

حالا منو محمدطاها بلند بلند داشتیم بهشون میخندیدم!!!

یه دفعه به خودشون اومدنو سامیه بالشی که زیره سرش بود وپرتاب کرد سمته محمدطاها گفت

-عشک زن گرفتی ادم نشدی؟؟؟


romangram.com | @romangram_com