#عشق_تو_پناه_من_پارت_309

محمدطاها هم بالشو گرفتو خندید بهشو گفت

-اخی عمویی خواب بودی؟؟

بعدم دوتایی بازم خندیدیم...هیچی دوتایی نشستیم تو اتاقو کلی گفتیمو خندیدیم...

وقرار گذاشتیم پس فردا که جمعس با بچه ها بریم امامزاده داوود...

البته کلی هماهنگی کردیم با نویدو امیرو کاوه...

اوناهم موافقتشونو اعلام کردن!!!

شامم همگی باهم حاضر کردیم به اضافه اینکه محمدطاها هم کمکمون...بود!!!

پدرش بابا مهدی مرده خوبی بود البته تا وقتی پای زنش وسط نبود...

واون شبم گذشت البته با تیکه ها و نیشو کنایه هایی که وقتی محمدطاها نبود نصیبم میشد!!!

میدونستم امروزم چون سامیه اینجاست مراعات کردن وگرنه...

ترسم گرفته بود از شنبه ای که هنوز نیومده بود وقراربود همه برنو من تنها شم با این مادرو دختر!!!

مانتوی قهوه ای سوخته بهاریمو که محمدطاها شیرینیه رفتن سرکارش برام خریده بود با شلوارلی مشکی پوشیدمو شاله قهوه ایمم گذاشتم روسرم...

کوله پشتیمو هم برداشتم

برگشتم سمته محمدطاها که شلوارلی مشکی پوشیده بود بایه پیرهن استین بلند قهوه ای...


romangram.com | @romangram_com