#عشق_تو_پناه_من_پارت_287
محمدثه ومادرشم سریع رفتن بیرون.
با کمکه مائده وسامیه میزو جمع کردیم و منم ظرفا رو شستم...
هر ظرفیو دوبار میشستم تا نتونه ازم عیب بگیره!!!
بعد از شستن ظرف اومدم بیرون و نشستم رو مبل کناره مائده وسامیه!!!
همون موقع مادرش چادرشو برداشتو اومد پایینو گفت
-مائده من دارم میرم خونه خانوم رضایی تا بیام ناهار درست کنین.
بعدم بی توجه بهمون رفت بیرون!!!
با تعجب داشتم نگاش میکردم که مائده گفت
-بیخیال بازم شکر کن بی محلی میکنه!!!
لبخند زدم که همون موقع محدثه حاضرو اماده از پله ها اومد پایینو گفت
-من دارم میرم دانشگاه ناهار میام...سامیه شیطونی نکنینا!!!
پشته چشمی نازک کردو گفت
-چشم دختر دایی!!!
اونم رفت بیرونو درو بست!!!
romangram.com | @romangram_com