#عشق_تو_پناه_من_پارت_286

-مامان گیر نده تا صبح بیدار بودیما!!!

یه پیرهنه خوشگل سفید که عمه برام خریده بودو با یه شلوارلیه مشکی پوشیدمو موهامو هم بافتمو انداختم رو شونمو از اتاق اومدم بیرون...

صداشون از پایین میومد رفتم پایین...

-سلام...

همشون برگشتن سمتم...

محدثه اخم کردو روشو برگردوند...مادرشم اروم گفت

-علیک..اونم به خاطراین بود که جواب سلام واجبه!!!

ولی مائده وسامیه باروی خوش جوابمو دادن و ازم خواستن باهاشون صبحونه بخورم!!!

سامیه چشمک زدو گفت

-کلک تا ساعت چند بیدار بودی تا الان خوابیدی ها؟

چشم غره ای رفتمو گفتم

-تا نماز صبح خوابم نبرد!!!

علنن نسبت بهم بی توجه بودن...مائده پاشدو برام چایی ریخت ونون و پنیرو شکرو گذاشت نزدیکم...

ومن فقط چایی خوردم و تشکر کردم!!!


romangram.com | @romangram_com