#عشق_تو_پناه_من_پارت_288
نفسی که تو سینم حبس شده بودو فرستادم بیرونو گفتم
-وای داشتم میمردم.
دوتاشون خندیدن که سامیه خودشو ول کرد رو مبلو گفت
-اه...محدثه چرا اینجوری شده؟قبلا انقدر تفلون نبود!!!
مائده چندتا شربت اوردو گفت
-خودشم راضی نیست ولی انقدر طرفداره مامانه نمیتونه چیزی بگه!!!بخورین...
سامیه همونجور که خم شده بودو شربتو برمیداشت گفت
-نرجس همیشه بمون این یکم مارو تحویل بگیره...
مائده سریع کوسن رو مبلو پرتاب کرد سمتش
-بیشوره بی لیاقت باتو نبودم با زنداداشم بودم.
از لفظه زنداداش حسه خوبی بهم دست داد!!!که باعث شد لبخند بزنم.
سامیه کوسنی که برای خودش پرتاب شده بود پرت کرد سمتم وداد زد
-دختر یکم حیا کن...برقه چشمات کورم کرد!!!
-وای بچه ها ساعت 11 هنوز ناهار نذاشتیم!!!
romangram.com | @romangram_com