#عشق_تو_پناه_من_پارت_254
خندیدو گفت
-خجالتتو قربون...رفتن بابا...
-اب شدم پیشه عمو...
-نه بابا موقع انجام عملیات فقط من بودم مامانو بابا رفته بودن لباس بپوشن!!!
-واقعا؟
-چشمک زدو گفت
-منم بوق دیگه...بابا این صحنه ها برای من خوب نیستا!!!
-ایش برو بابا....راستی این سودا رو نمیارن؟ساعت نه شد!!!
-نه مامانه دوستش زنگ زد گفت ش پیشمون بمونه؟منم گفت چشم...بهتر الان میومد سرمونو میخورد!!!
-وای دلم شور میزنه!!!
-هیچی نمیشه...
-کاشکی اونجا بودیم میفهمیدیم چه خبره!!!
هونجور که تلفنه بیسیمو میاورد گفت
-غصه اونو نخور من براش نقشه کشیدم سامیو دسته کم گرفتیا...به مائده گفتم تلفنشونو برداره زنگ بزنه اینجا تا ماهم از همه چی با خبر باشیم!!!
romangram.com | @romangram_com