#عشق_تو_پناه_من_پارت_255
-واقعا؟
-اره پس چی؟
همون موقع تلفن زنگ خورد...
گذاشت رو اسپیکرو گفت
-جانم مائده؟
صدای مائده که معلوم بود کلی گریه کرده اومد...
-سامی عمه اینا تازه رسیدن...دایی احمدو زندایی زهرا هم اینجان...من بالا تو اتاقه خودمم...تازه میخوام برم پایین تلفنو میذارم رو میز دیگه خودتون صداها رو بشنوین خب؟
-دستت درست...برو که دارمت.
-دعا کن بخیر بگذره...به نرجسم بگو دعا کنه...
-خب بابا برو.
صدای پای مائده میومد که داره از پله ها میره پایین...
بعدش صدای عمو اومد که گفت
-اشرف خانوم اینجوری که نمیشه...این بچه الان یک ماهه نه خونه داره نه زندگی...مگه بچتون نیست چرا اذیت میکنین؟
اشرف-علی اقا این بچه هم خونه داره هم زندگی...خودش نمیخواد وایسه وزندگیشو کنه...اینجا ماشین زیرپاشه...کارداره...هروقت میخواد میره...هروقت میخواد میاد...نیازی نیست بره جایی دیگه کار کنه...
romangram.com | @romangram_com