#عشق_تو_پناه_من_پارت_226

عمو یه نگاه بهمون انداختو گفت

-محمدبابات زنگ زد بهت؟

سرشو تکون داد

-بله زنگ زد...به شما هم زنگ زد؟

عمه-اره زنگ زدو گفت اگه محمد اونجاست بفرستش خونه و بگو بیاد این فامیلای دختره رو جمع کنه واز این چرتو پرتا...

از خجالت سرمو انداختم پایین صدای محمدطاها اومد که گفت

-نریمان با اونا کاری نداره دنباله منه حالا حالا هم پیدام نمیکنه!!!شماهم حرص نخورید باباهم میدونه نباید بگه من کجام!!!

عمه اهی کشیدو گفت

-پسرم یکم مراقبه خودتون باشید...یکم لجبازیو بذار کنار بریم با مامانت اینا حرف بزنیم شاید حل شد!!!محمدطاها دست کشید تو موهاشو گفت

-حالا دنباله کارم عمه بذار درموردش فکر میکنم.

پاشدو گفت

-نرجس جان پاشو بریم بخوابیم.

بلندشدمو رفتم سمته اتاق...

محمدطاها هم اومد تو اتاق که یه ان فهمیدم ای وای من محمدطاها اینجا تو یه اتاق کناره من!!!


romangram.com | @romangram_com