#عشق_تو_پناه_من_پارت_177
-خداحافظ.
از بالای پنجره خونشون صورته غرقه اشکه مادرشو دیدم و پشته سرش دوییدم.
چرا اینجوری کردن؟
چرا؟
سرم پراز چرا بود!!!
پراز سوالایی بود که جوابی براشون نداشتم!!!
چه پدرمادرایی پیدا میشن...
یکی مثله ماله من...که اصلا برام پدرمادری نکردن!!!
یکی هم مثله ماله محمدطاها که پسری که بیستو پنج سال باهاش زندگی کردن...جونشونو عمرشونو گذاشتن چه راحت از خونشون انداختن بیرونو گفتن تو بچه ما نیستی...
بچه ای که کله امیدش...پشتو پناهش...پدرشه...
بچه ای که محرمه اسرارش مادرشه...
چه راحت...نخواستن...به خاطرمن...
به خاطره منه فقیر...
به خاطره منی که با پسرشون دوست شدم...
romangram.com | @romangram_com