#عشق_تو_پناه_من_پارت_176

بغلش کردو روموهاشو بوسیدو تو گوشش حرفی زد.

-بریم نرجس.

دروباز کرد که مامانش داد زد

-محمد رفتی دیگه نمیایا...

-خیالت راحت اشرف خانوم...رفتم که رفتم.

لحظه اخر که درو میبست قطره اشکو تو چشمای پدرش دیدم...

وشکستم...

از شکستنه یه مرد شکستم...

از داغونشدنه یه پدر شکستم...

از اینکه بچشونو چه راحت گرفتم ازشون شکستم...

اومدیم بیرون محمدطاها با عصبانیت رفت سمته در که درباز شدو مائده با گریه خودشو رسوند بهمو گفت

-تورو خدا مراقبش باش...من میدونم حتما دختره خوبی هستی که داداشم اینجوری میخوادت...بیا اینم قرصاش..بهش بگو فقط گوشیشو جواب بده خب؟

قرصارو از دستش گرفتمو سرمو تکون دادم

-خدافظ.


romangram.com | @romangram_com