#عشق_تو_پناه_من_پارت_166
محمدطاها جوری که کسی نفهمه گفت
-چی شده؟
سرمو بردم بالا وچشممو بازو بسته کردم...یعنی هیچی نیست.
بعد از صبحونه امیرو کیمیا رفتن دانشگاهو کاوه هم با محمدطاها شروع کردن به حرف زدن منم کمک خاله کردمو یکمم حرف زدیم...
ونصیحتای خاله رومبنی براینکه باخانواده محمدطاها درست برخورد کنم...تا موافقتشونو اعلام کنن وبه خوبی وخوشی همچی ختم به خیر شه رو گوش کردم!!!
ساعت نه بود که محمدطاها اومدو گفت
-نرجس حاضرشو بریم خونمون!!!
استرسم گرفت...سعی کردم نشون ندم گفتم
-حاضر شدن ندارم...این لباسامم که ماله کیمیاست.
-عیبی نداره تا من حاضرشم تو هم ازخاله یه کفش بگیرتابریم بیرون خریدم کنیم.
-باشه.
همون موقع خاله گفت
-نرجس جان برو از تو جا کفشی هرچی میخوای بردار...
-خاله جان شرمندم به خدا...
romangram.com | @romangram_com