#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_244


#پارت_آخر

#دانیال

با غم به اسم روی سنگ قبر ها خیره شدم. اشک به چشم هام هجوم آورد.

-خدایا من چیکار کردم؟

روی زانو هام نشستم و هق هقم بلند شد.

-من چطور تونسته بودم بین این دوتا عاشق قرار بگیرم؟

دست هام رو روی صورتم گذاشتم.

-پریا... متأسفم... من عاشقت بودم... نمی دونستم دارم چه غلطی می کنم...

با بغض و صدای گرفته ای گفتم: خودمو نمی بخشم پریا... من باعث و بانی این اتفاقات و از دست دادن توام.

نگاهم رو از سنگ قبر پریا گرفتم و به سنگ قبر راهول دوختم.

-راهول من واقعا متأسفم... منو ببخش.



چونه ام رو روی زانو هام گذاشتم و به خاله که سکته کرده بود و ویلچر نشین شده بود، نگاه کردم.

-منو ببخش خاله، یکی یه دونه دخترت رو ازت گرفتم... خواهش و التماس هات رو ندیدم...

romangram.com | @romangram_com