#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_245
نفسم بالا نمی اومد، دستی روی گلوم کشیدم و به پدر پریا که دیونه شده بود و فقط قدم می زد و با خودش حرف
می زد و خودش رو سرزنش می کرد، نگاه کردم.
-تقصیر توام بود، اصرار بیجات و قبول نکردن عشقشون...
اشک هام رو پاک کردم. نگاهم خیره ی مادر و پدر راهول موند. چقدر خوب و آروم بودند؛ کسی رو سرزنش نکردند،
کسی رو متهم نکردند، فقط آروم و بی صدا برای از دست دادنت تک پسرشون گریه کردند و چقدر مهربون بودند که
نذاشتند راهول و پریا دیگه از هم دور بمونند و خواستند همین جا پیش هم باشند.
عذاب وجدان مثل خوره داشت وجودم رو می خورد. این رو مطمئن بودم که هیچ وقت نمی تونستم خودم رو
ببخشم. کاش عشق بزرگ و زیباشون رو درک می کردم، کاش بینشون قرار نمی گرفتم، کاش مانع نمی شدم، کاش و
کاش...
نفس آه مانندی کشیدم و سست و بی رمق از جام بلند شدم. دست هام رو داخل جیب شلوار لیم بردم و آروم زمزمه
کردم.
-تو اشتباهی نکردی پریا، تو فقط عاشق یه پسر هندی شدی و اما من و پدرت اشتباه بزرگی کردیم که مانع شدیم و
از دست دادن تو تاوان این اشتباهمون بود. من متأسفم... امیدوارم که اون دنیا تو و راهول بتونید برای هم باشید.
قطره اشک گوشه ی چشمم رو پاک کردم.
romangram.com | @romangram_com