#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_242
-بلند شو دیگه، مسخره بازی بسه.
یکی کنارم نشست، سرم رو بلند کردم؛ دانیال بود. با عصبانیت رو به دانیال توپیدم.
-همه اش تقصیره توء دانیال، ببین راهول ناراحته، قهر کرده چشم هاش رو باز نمی کنه... اون دوست نداشت من با
تو ازدواج کنم. زود باش یه جوری راضیش کن چشم هاش رو باز کنه، من منتظرم.
دانیال دستی به چشم های اشک آلودش کشید.
-متأسفم پریا.
به عقب هلش دادم.
-گمشو برو... روانی.
سر راهول رو توی آغوشم گرفتم.
-توروخدا پاشو... بیش تر از این اذیتم نکن پاشو راهول... تو که چیزیت نشده... پاشو
به لب های رنگ پریده و غرق در خونش خیره شدم.
-عشقم...
داد زدم.
-عشقم...
romangram.com | @romangram_com