#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_241
ولی جوابم رو نداد.
-عشقم...
بازم جواب نداد.
-راهول...
نزدیک تر رفتم و سرش رو روی پاهام گذاشتم. خون از بینی و لب هاش می ریخت.
-عزیزم...
بغض کردم.
-راهول من...
جلو چشم هام تار شد.
-لطفا... لطفا باز کن چشم هات رو...
قطره اشکم چکید روی چشم های بستهی راهول.
-بلند شو جانم... بلند شو دیگه باید فرار کنیم الان...الان میان من رو می برند.
راهول تکون نخورد. به زور و عصبی تکونش دادم.
romangram.com | @romangram_com