#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_240
اما بلند نمی شد، خیلی از دستش ناراحت شدم، چرا به حرفم گوش نمی داد. با عصبانیت لبه ی لباس عروسم رو
گرفتم و به سمت راهول رفتم. بالای سرش ایستادم.
-بلند شو دیگه...
خون اطراف راهول رو گرفته بود؛ همهمه و داد و بیداد های مردم هم روی اعصابم بود. نشستم کنار راهول.
-این چه کاریه خب؟ زشته بلند شو...
سرفه ای کرد و با دست های لرزون و خونی، دستم رو توی دستش گرفت.
-آروم....باش... پریای...من... من... منتظرت...می مونم... هر وقت بیای... تو...عشق من...و...و...خانوم...منی...
دو...ست...دوست...دارم...
لبخند زدم.
-منم دوست دارم عشقم.
دستش شل شد، لبخندم جمع شد. راهول سرد شد... چشم هاش رو بست... ساکت شد... سری از روی تأسف تکون
دادم.
-بسه دیگه نقش بازی کردن بسه... می دونم می خواستی عروسی رو به بزنی، تونستی عشقم بلند شو بسه...
romangram.com | @romangram_com