#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_217




خندید و من سرعت ماشین رو بیش تر کردم. می خواستم برای لحظه ای هم شده غم توی دلم رو فراموش کنم و

امروز رو با عشق و علاقه با راهول خوش بگذرونم؛ می خواستم امروز تموم اون دوری ها رو جبران کنم و تا می تونم

از بودن کنار راهول، از داشتنه راهول لذت ببرم.

#پارت_پنجاهوچهار


ماشین رو گوشه ای از خیابان ولیعصر نگه داشتم و همراه راهول و دوشادوش هم شروع کردیم به قدم زدن. راهول از

خیابون و طبیعت خیلی خوشش اومده بود؛ یک ریز از اون جا تعریف می کرد. لبخندی زدم و سرم رو به شونه اش



تکیه دادم. روی موهام رو بوسید و گفت: این خیابون و قدم زدن هیچ وقت از خاطرم پاک نمی شه؛ هر جا که تو

باشی، عطر تو باشه، هوایی که تو توی اون نغس می کشی پریا... همه و همه دوست داشتنیه.

لبخندم پررنگ تر شد همیشه در جواب اون همه ابراز علاقه و احساس کم می آوردم.

-عاشقتم راهول.

دستم رو محکم توی دستش فشرد.


romangram.com | @romangram_com