#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_216
-راهول خیلی دلم برات تنگ شده بود؛ پیش تو خیلی خوش حالم. گاهی می گم کاشکی از هند بر نمی گشتم، اون
جا بی دغدغه و بی غم بودم.
دستش رو روی دستم که روی دنده بود گذاشت.
-هیچ چیز ارزشمندی بدون سختی و غم به دست نمیاد. عشق تو برای من خیلی مقدسه؛ نبودن و ندیدن تو توی
هند برام دردناک بود فقط تحمل کردم، چون می خواستم تو رو اون جوری که لایقته مال خودم کنم. من میام پریا...
تو رو از پدرت خواستگاری می کنم... هزار بار میام بالاخره راضی می شه؛ فقط باید به من قول بدی همراهم باشی، پا
به پای من باشی و چشم هات رو بارونی نکنی خب؟
قطره اشکی از چشمم چکید. با سر انگشت اشکم رو پاک کرد.
-قول بده...
سرم رو تند تند تکون دادم و با بغض گفتم: باشه عشقم.
با لبخند بزرگی گفت: خب حالا من رو ببر دور دور، ببینم این جا خوش می گذره یا هند بیش تر خوش گذشت.
خندیدم و کشیده گفتم: چشم... حالا ببین این جا چقدر بهت خوش می گذره آقا.
romangram.com | @romangram_com