#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_218
-من بیش تر.
***
کل خیابون ولیعصر رو مهمون قدم هامون کردیم. به پارک های سرسبز و شلوغ سر زدیم و از زیبایی هایی باغ
فردوس دیدن کردیم. کلی عکس و فیلم گرفتیم و برای خودمون خاطره هایی زیبا و فراموش نشدنی ساختیم.
برای نهار به رستوران سنتی رفتیم. توی باغ رستوران که به شکل سنتی و قدیمی چیده شده بود، غذا خوردیم.
راهول خیلی از غذا و محیط خوشش اومده بود؛ ذوق می کرد و کلی از همه چی تعریف می کرد. با عشق نگاهش می
کردم و از آرامش کنار بودنش با جون و دل لذت می بردم. عطر خوش بوش رو به ریه هام می فرستادم و توی بغلش
گم می شدم؛ هیچ چیز و هیچ کس جز راهول مهم نبود.
***
برای بعد از ظهر رفتیم بازار تجریش و راهول برای خودش و خانواده اش کلی خرید کرد. کلی وسایل، لباس و
سوغاتی و یادگاری برای خونه خرید. خیلی از بازار خوشش اومده بود؛ از اون معماری قدیمی و حجره های گنبدی
شکل. از همه چیز و همه کس عکس می گرفت، جوری که همه فهمیده بودند اون یه هندی و توریسته.
و اما من فقط و فقط با لبخند و عشق به تمام حرکات و کار هاش نگاه می کردم؛ حس می کردم که دیگه قرار نیست
صورت مهربون و جذابش رو ببینم، حس می کردم دیگه قرار نیست صدای دلنشینش رو بشنوم و فکر کردن به این
romangram.com | @romangram_com