#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_202


سری از روی تأسف تکون داد.

-عشق یه پسر هندی اصلا توی مغزم نمی گنجه و من همچین چیزی رو اصلا قبول نمی کنم. سعی کن زود تر خوب

شی، فردا قراره دانیال همراه خانواده اش بیاد خواستگاری... دوست داره و تو هم کم کم عاشقش می شی...

با بی رحمی توی چشم هام خیره شد.

-عشق و فکر اون پسره رو از دل و سرت بیرون کن چون سر انجامی نداره.

دستش رو گرفتم

- بابا... بابا توروخدا... توروخدا این کار رو با من نکن.

اشکم سرازیر شد و نالیدم: من از دانیال متنفرم... نمی تونم بابا... من عاشق راهولم... لطفا این کار رو با من نکن.

دستش رو از دستم بیرون آورد.

-بی خیالش شو.

با گریه اسمش رو صدا زدم.



-بابا...

التماس کردم.

romangram.com | @romangram_com