#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_203
-بابا توروخدا...
ضجه زدم.
-بابا این کار رو با من و دلم نکن... بابا من طاقت نمیارم.
داد زدم.
-بابا...
اما پدرم بی توجه به ضجه ها و گریه هام از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست.
-بابا توروخدا...
آرنجم رو روی چشم هام گذاشتم و تا توان داشتم و جون توی تنم بود گریه کردم.
-خدایا تو یه کاری بکن لطفا خدا...
دوباره قلبم تیر کشید. دستم رو محکم روی قلبم گذاشتم.
-خدایا ازت خواهش می کنم، راهول رو ازم نگیر خدا...
#پارت_پنجاه
مثل دیونه ها جلوی آینه نشسته بودم و با خودم حرف می زدم. امروز قرار بود راهول بیاد و من باید می رفتم
romangram.com | @romangram_com